تبليغاتX
vesal

vesal

چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

 

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:40  توسط somayeh  | 

هنگامی که بالا میروی و تعالی می جویی,

هنگامی که به خدا تقرب می جویی,

به همه چیز اشراف پیدا می کنی.

دیدار با خداوند,

همواره در جایی در میانه اتفاق می افند,

شوق دیدار هیچگاه یک طرفه نبوده است.

اینگونه نیست که فقط تو به سوی او بروی بلکه او نیز یه سوی تو می آید؛

با اشتیاقی بیش از اشتیاق تو برای وصال.

به محض آنکه تو به سوی او گام بر می داری,

او به سوی تو می دود.

در واقع این یک حقیقت است که اتفاق می افتد.

دلی که در سینه تو به اشتیاق خدا می تپد,

در واقع,

دل اوست که در سینه تو به اشتیاق تو می تپد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 15:54  توسط somayeh  | 

 

پیامبر اکرم (ص) فرمود: 3نفر بنی اسرائیل با یکدیگر همسفر شدند و به مقصدی روان شدند. در بین راه ابری ظاهر شد و باریدن آغاز کرد. آن 3 نفر خود را پناهنده به غاری کردند.
ناگهان سنگی در غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب‘ ظلمانی ساخت. راهی جز آنکه به سوی خدا روند نداشتند. یکی از آنان گفت خوب است کردار خالص و پاک خود را وسیله قرار دهیم‘ باشد که نجات یابیم و هر 3 نفر این طرح را قبول کردند.
یکی از آنان گفت: پروردگارا تو خود می دانی که من دختر عمویی داشتم که در کمال زیبایی بود‘ شیفته و شیدای او بودم‘ تا آنکه در موضعی تنها او را یافتم‘ آن دختر عمو سخن آغاز کرد و گفت: ای پسر عمو از خدا بترس و مرا آزار مده. من به این سخن پای بر هوای نفس گذاردم و به راه خویش رفتم‘ خدایا اگر این کار از روی اخلاص نموده ام و جز رضای تو منظوری نداشتم‘ این جمع را از غم و هلاکت نجات ده. ناگاه دیدند آن سنگ مقداری دور شد و فضای غار کمی روشن گردید.
دومی گفت: خدایا تو میدانی که من پدر و مادری سالخورده داشتم‘ که از پیری قامتشان خمیده بود و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم‘ شبی نزدشان آمدم که خوراک نزد آنان بگذارم و برگردم‘ دیدم آنان در خوابند آن شب تا صبح خوراک در دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نکردم تا آزرده نشوند. پروردگارا اگر این کار را محض رضای تو انجام دادم‘ در بسته به روی ما بگشا و مارا رهایی ده, در این هنگام مقداری دیگر سنگ به کنار رفت‘ سومی عرض کرد: ای دانای هر نهان و آشکار‘ تو خود می دانی که من کارگری داشتم, چون مدتش تمام شد مزد وی را دادم و او راضی نشد و بیش از آن اندازه طلب مزد میکرد و از نزدم برفت. من آن وجه را گوسفندی خریداری کردم و جداگانه محافظت میکردم که در اندک زمان بسیار شد. بعد از مدتی آن مرد آمد و مزد خود را طلب کرد. من اشاره به گوسفندان کردم‘ آن گمان کرد که او را مسخره میکنم, بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت.
پروردگارا اگر این کار را برای رضای تو انجام داده ام و از روی اخلاص بوده, ما را از این گرفتاری نجات بده, در این وقت تمام سنگ به کناری رفت و هر سه با دلی مملو از شادی از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:49  توسط somayeh  | 

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین  فروشگاهی نگاه می کرد

زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا  هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی ازبنده های خدا هستم .

  • کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:10  توسط somayeh  | 

چگونه یك حدیث، اینشتین را شگفت‌زده كرد؟

آلبرت اینشتین فیزیكدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله‌ علمی خود با عنوان «دی اركلارونگ Die Erklarung» به معنای بیانیه كه در سال 1954 در آمریكا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را كامل‌ترین ومعقول‌ترین دین دانسته است.

این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن كریم و احادیثی از كتاب‌های شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است كه هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

یكی از این حدیث‌ها حدیثی است كه علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اكرم (ص) نقل می‌كند كه: هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارك پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما پس از اینكه پیامبر اكرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌كنند كه پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است.
اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیكی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیكی اثبات می‌كند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عكس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» می‌داند: E = M.C2 >> M = E /C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.

اینشتین در این كتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد كرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد كرده است.

اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.

این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با كمك یكی از اعضاء شركت اتومبیل‌سازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یك عتیقه‌فروش یهودی خریداری كرد.

دستخط اینشتین در تمامی صفحات این كتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چك شده و تأیید گشته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:11  توسط somayeh  | 

این دهان بستی دهانی باز شد!

تاخورنده لقمه های راز شد

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر

یک شبی بیدار شو! دولت بگیر

گر تو این انبان زنان خالی کنی

پر زگوهرهای اجلالی کنی

تا تو تاریک و ملول تیره ای

دان که با دیو لعین هم شیره ای

طفل جان از شیر شیطان بازکن!

بعد از آنش با ملک انباز کن

لقمه تخم است و, برش اندیشه ها

لقمه بحر و, گوهرش اندیشه ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:33  توسط somayeh  | 

مهربانی همیشه ارزشمندتر است


بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.


بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.


زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.


بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط somayeh  | 

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.  او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد
: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:40  توسط somayeh  | 

 

ای سرنوشت مهربانی که ما روح های دیوانه و سرگشته را نظاره میکنی، صدای مرا بشنو:

من در میان یک قوم کامل زندگی میکنم، من که هیچ بهراه ای از کمال ندارم.

من، یک خائوس انسانی، ابری ازعناصرآشفته، در میان جهان های سوخته و پرداخته میگردم- در میان مردمانی با قانونهای کامل و نظام های خالص، که اندیشه هاشان منظم است و رویاهاشان مرتب، و خیال هاشان نوشته و ثبت شده.

ای خدا، اینها ثواب هاشان معین است و گناهاشان معلوم، و نزد آن ها حتی آن امور بی شماری که در ناروشنای میان ثواب و گناه واقع می شوند برشمرده و به ثبت رسیده اند.

اینجا رو زها و شبها به فصل های رفتار تقسیم شده اند و تابع قانون های دقیق و بی خطا هستند.

خوردن، نوشیدن، خوابیدن، پوشاندن برهنگی تن، و سپس به هنگام خود آسودن.

کارکردن، بازی کردن، آواز خواندن، رقصیدن، و آنگاه که ساعتش فرا می رسد، از حرکت باز ایستادن.

این گونه اندیشیدن، این اندازه احساس کردن، و آنگاه وقتی که فلان ستاره از افق تو بر می آید، از اندیشه و احساس بازماندن.

مال همسایه ای را دزدیدن، هدیه هایی با حرکت زیبای دست به کسان بخشیدن، با حزم تمجید کردن، با احتیاط متهم کردن، روحی را با کلمه ای در هم شکستن، و آنگاه در پایان روز دست شستن.

مهر ورزیدن به رسم جاری، بهترین خویشتن خویش را به رسم معهود نواختن، خدایان را چنان که بایست پرستیدن، شیطان ها را با تردستی فریفتن- و سپس از یاد بردن، چنان که گویی یاد مرده است.

خواستن با انگیزه ای، در نظر آوردن با غرضی، خوش بودن با شادی، رنج بردن با بزرگواری و آنگاه خالی کردن پیاله، برای آنکه فردا باز پر شود.

همه این چیزها ای خدا، با اندیشه پیشین نطفه می بندند، و با عزم به دنیا می آیند، بادقت پرورش می یابند، به حکم قانون نظام می گیرند، به دلیل عقل هدایت می شوند، آنگاه کشته می گردند و مطابق آیین معینی د رخاک می روند. و حتی گورهای خاموش آن ها ه که در روح آدمیان نهفته اند نشان و شماره معین دارند.

این جهان جهان کاملی ست، عین کمال و اوج شگفتی ست، رسیده ترین میوه باغ خداوند است، شاهکار اندیشه هستی ست.

ولی، ای خدا من چرا باید اینجا باشم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....................................

 

جبران خلیل جبران(دیوانه)

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:34  توسط somayeh  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:53  توسط somayeh  |